8
Apr

یاد

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

نسیم آرام و سبک می‌وزد

عطر هزار خاطره می‌پراکند

به مانند داستان‌های شنیده در کودکی

یاد تو بر تارهای اندیشه‌ام می‌آویزد

و چون کودکان رفته از خویش به هنگام داستان

در کوچه باغ خاطره‌ها مسحور شده قدم می‌زنم

و چون موجی ز خود رفته در دریایی از خاطره

از مدار زندگی بیرون می‌روم…

5
Apr

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

زمانی به درازای ابدیت گذشت

خاطرات غبار آلوده، و کلامت کنون دگرگونه

اما نگاه‌هایت…

این را شنیده‌ای که از آتش خاکستری به جا ماند؟

ای دریغا، دیگر به مثل آن روزها نتوانم سوخت.

4
Apr

پا توی کفش جامعه شناسان!

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

امروز رادیو داشت راجع به اینکه چرا پاپ در سخنرانی عید پاک مسئله اخیر انحرافات جنسی کشیش‌ها و همینطور لاپوشانی مقامات بالاتر را اصلا اشاره نکرده است، بحث می‌کرد. یادم آمد که در قرن 19 امثال دورکهیم و ماکسول پیش‌بینی کرده بودند که با گسترش علم، مذهب دیگر در قرن 20 رنگی نخواهد داشت. با این حال حرکات مذهبی در قرن 20 شدت هم گرفت. (این میان مصاحبه شبکه NBC با هیوستن اسمیتز نازنین جذاب و گوش کردنی است.) حال من هم می‌خواهم که پا توی کفش جامعه شناسان کرده و پیش‌بینی کنم! به نظر من گسترش علم نه بطور مستقیم بلکه غیر مستقیم با بوجود آمدن و فراگیری اینترنت است که باعث خواهد شد تا کمتر از یک قرن دیگر مذاهب کاملا بی‌رنگ شوند. البته این به معنای بی‌خدایی نخواهد بود که مفهوم خدا احتمالا همیشه با انسان خواهد ماند. (کلی راجع به این موضوع در پست‌های “تولد با عقیده” نظرات محققین را نوشته‌ام.) منتها اسپیروچواآلیتی (معنویت گرایی) جای مذهب را برای انسان احتمالاً خواهد گرفت.

Tags:

3
Apr

و اما عشق!

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

آدم‌ها غالبا عاشقِ خود عشق و نفس عملِ عاشق شدن‌اند تا عاشق طرف! خیلی کم دیده‌ام کسی را که به حقیقت بتواند مثل الوالحسن خرقانی بگوید: “دیگران شکر با تو بودن را کنند و من شکر بودنت را”.

30
Mar

مادر-دختر-ریاضی

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

همه‌اش به دقیقه هم نرسید. دختر از تابع واقعه مشتق گرفت و سیگنال احساسات با تابع نمایی بالا رفت؛ دختر قیل و قال کرد. پالس حاصله قلب مادر را به درد آورد ولی از آن در یک بازه 20 ساله انتگرال گرفت و آرام برجای ماند. چند دقیقه بعد که دامنه سیگنال افت کرد و اثرش ناپدید شد، دختر از مادر معذرت خواست. مادر دستی به موهای دختر کشید و گفت کاش در مدرسه به شما انتگرال گیری را قبل از مشتق‌گیری یاد می‌دادند!

25
Mar

زیبایی و خوشبختی

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

نمی‌دونم کسی تاحالا همچه تحقیقی کرده یا نه ولی جالب خواهد بود اگر که از خانم‌های رده سنی 35-45 یکسری سئوال بشه در حول و حوش دو تا سئوال اصلی: 1- چقدر خودشون رو در زندگی خوشحال و موفق می‌دونن و 2- چقدر خودشون رو در جوانی زیبا می‌دیدن و یا مردم چقدر اون‌ها رو زیبا می‌دیدن (البته باز به نظر خودشون). اونوقت فکر می‌کنم که نتیجه‌ی تحقیق این خواهد بود: “دخترهای با زیبایی متوسط به مراتب از از دخترهای بسیار زیبا در زندگی خوشحال‌تر و بطور نسبی موفق‌ترند.”

15
Mar

با خوشحالی دهن دره کنید!

   Posted by: سارا رها   in علمی

چند تا مقاله تحقیقی جالب راجع به مزایا و چگونگی عملکرد دهن دره روی تمدد اعصاب و اثر مثبت آن روی حافظه خوانده‌ام. حالا تا فرصتی دست دهد که راجع بهشان بنویسم، فعلا با خوشحالی و بی‌رودربایستی دهن دره کنید!

Tags:

10
Mar

قفل

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

حسابی خسته روی مبل دراز کشیده بودم. تلویزیون داشت راجع به دستگیری یک قاتل زنجیره‌ای صحبت می‌کرد و من خواب می‌دیدم که در خانه‌ای پر از جسد گیر کرده‌ام. می‌دانستم که دارم خواب می‌بینم. به خود می‌گفتم که باید بیدار شوم تا از این خانه منحوس به در آیم. اما چطور بیدار شوم؟! سعی کردم دخترم را که در نزدیکی نشسته بود صدا کنم اما زبانم سنگین بود. خود را دیدم که مثل یک گلوله انرژی در داخل بدنم در حرکتم. به سرعت رفتم زبانم را هل دهم صدایی عجبیب و غریب تولید شد. به خود گفتم، عجب نرون‌های احمقی دارم که نمی‌توانند درست به زبانم سیگنال بفرستند. پس رفتم توی مغزم یعنی آن گلوله انرژی رفت تو مغزم! لابلای هزاران هزار شبکه‌های دندریرت به خود گفتم حال من چه جوری آن نرون‌هایی را که باید اسم دخترم را تلفظ کنند پیدا کنم؟! باز فکر کردم که پس بیچاره آن‌هایی که سکته می‌کنند هم همین حال را دارند که می‌دانند که غلط حرف می‌زنند ولی نمی‌توانند درستش کنند. ناامیدانه برگشتم داخل بقیه بدنم؛ یعنی آن گلوله انرژی برگشت. سعی کردم دستم را بلند کنم ولی خیلی سنگین بود و بلند نمی‌شد. سعی کردم چشمهایم را باز کنم مثل کوه سنگین بودند. با یاس و درماندگی فکر کردم نکند که من همینجور قفل شده در خواب بمانم و نتوانم که بیدار شوم. باز زور زدم و زور زدم تا به یکباره چشم‌هایم باز شد…. بیدار شدم. دخترم گفت: مامان چی می‌گفتی توی خواب؟ یه چیزایی می‌گفتی ولی نفهمیدم به چه زبانی بود!

3
Mar

اعدام

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

در فصل خزان کسی برگ‌های ریخته بر زمین را نمی‌شمرد

قصه، قصه‌ی ویرانی‌ست….

وقت نهارم است و طبق معمول وقت مقاله خواندن و سری به نیویورک تایمز زدن. مقاله جالبی را در باره افسردگی با شروعی راجع به افسردگی‌ی داروین (من نمی‌دانستم که داروین هم افسردگی داشت) دارم می‌خوانم ولی باعث شده که نفهمم نهارم چه طعمی می‌دهد. به گمانم غذا هم از بی‌توجهی افسرده می‌شود!!