13
Oct

آغازی دوباره؟

   Posted by: سارا رها   in افکار پراکنده

به نظر می‌رسد که در ساعاتی که خواب از سر پریده (به هزار و یک دلیل و مشغله ذهنی) دل به کار دیگری نمی‌رود جز کاری متفاوت با آنچه که در اوقات دیگر می‌کنم. دلم خواست که دوباره این پنچره‌ها را باز کنم تا یک جرعه هوای تازه استشمام کنم… شاید باز نوشتم!

This entry was posted on Tuesday, October 13th, 2009 at 11:16 pm and is filed under افکار پراکنده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

10 comments so far

 1 

به به! سلامن علیک. گفتیم سرتون گرم زندگانی ه. :)

Reply

October 14th, 2009 at 5:48 am
 2 

خوشحالم که دوباره تصمیم گرفتی بنویسی :)

Reply

October 14th, 2009 at 10:18 pm
 3 

بر اين مژده گر جان فشانم رواست.
خيلي خوشحالم سارا جان كه عليرغم خستگي و كم خوابي پنجره ها رو باز كردين، خيلي دلتنگ شده بودم

Reply

October 15th, 2009 at 11:21 am
SEA
 4 

مادرم می گوید: تو جوانی منی!
دخترم می گوید: تو پیری منی!
من کی خود بوده‌ام؟
*
تنهایی، بی تو نبودن نبود!
تنهایی، با خود نبودن بود!
*

Reply

October 18th, 2009 at 4:29 am
SEA
 5 

اگر آنکه رفت

خاطره اش را می برد

فرهاد سنگ نمی سفت!

مجنون آشفته نمی خفت!

حافظ شعر نمی گفت!

Reply

October 18th, 2009 at 4:33 am
SEA
 6 

رد پای زمان

بر پرده

بر دیوار

بر جای پای مانده ی من

روی سنگ فرش اتاق

از آن همه زندگی

فقط همین؟ !

Reply

October 18th, 2009 at 4:35 am
SEA
 7 

شادی ام را می شکنی

که با تکه های آن چه بسازی؟

گیرم زخمی تازه

میان این همه زخم !

Reply

October 18th, 2009 at 4:36 am
SEA
 8 

چه رابطه ی مرموزی ست

میان

پیداترین زخم !

پنهان ترین راز !

Reply

October 18th, 2009 at 4:37 am
SEA
 9 

پرنده درون قفس

برای بادبادک نخ بریده

گریست !

Reply

October 18th, 2009 at 4:39 am
SEA
 10 

گفتی باد سایه ندارد

تمام زندگی ما

سایه ی بادست

و آنچه که با خود برد!

Reply

October 18th, 2009 at 4:40 am

Leave a reply

Name (*)
Mail (will not be published) (*)
URI
Comment