Archive for April, 2009

14
Apr

حادثه

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

حادثه می آید

من نمیدانم کی

در شبی تاریک

یا که یک صبح بهاری لطیف

یا که در یک روز پاییزی

آسمانش ابری؟

کاش باران باشد!

– شعر از یکی از شماره های مجله مرحوم آدینه به خاطرم مانده است که متاسفانه نام شاعرش را به یاد ندارم.

9
Apr

عشق تضمین شده؟

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

این درست است که در یک رابطه عاشقانه‌ی پایدار زن و مرد جدای از کشش جسمی باید بهترین دوست یکدیگر باشند؛ ولی آشکارا رابطه عاشقانه نیاز به یک چیزهایی ورای یک رابطه بسیار دوستانه هم دارد و در واقع در فضایی با ابعاد بالاتر از یک رابطه دوستانه تعریف و تبیین می‌شود. اول این را بگویم که به لحاظ فیزیکی و ریاضی هم وقتی که بعد یک رابطه بالا می‌رود پایداری آن رابطه (معادله) هم شکننده‌تر می‌شود. یکی از قواعدی که برای رابطه دوستانه صادق و لازم است ولی اتکاء به آن در یک رابطه عاشقانه باعث از دست دادن آن فضای رمانتیک در بعد بالاتر می‌شود، تصور تضمین شدگی رابطه است. به محض آنکه فرد تصور کند که همسرش را با خواندن یک عقد برای همیشه در اختیار دارد و عشق را برای همیشه تضمین شده بداند، آنوقت است که آن رابطه به تدریج عادی شده و جزو ملزومات روزمره مثل غذا خوردن و خوابیدن و غیره در می‌آید و همین است که دیگر آن معجزه جادویی عشق از بین می‌رود و آن شعله‌ی نیاز و سوختن‌ها هم رو به خاموشی می‌گذارد. اینست که من همیشه گفته‌ام وفاداری در احساس یک امتیاز است، نه یک حق. برای نگاه‌داشتن آن امتیاز هرگز نباید عشق طرف مقابل را تضمین شده برای همیشه تصور کرد. تنها در صورت عدم شناختن حقی برای خود برای ضمانت داشتن است که می‌توان یک رابطه دو نفره را پر حرارت و داغ و سرشار از انرژی نگاه داشت.

اینرا هم بگویم که مثل هر چیز دیگری در این دنیا این نوع نگرش هم در نقطه اعتدالش است که صادق است والا افراط که بشود نقض غرض است و اسمش می‌شود: حسادت بیمارگونه، وسواس، عدم اعتماد بنفس در رابطه، و غیره

8
Apr

وقتی نفس به شماره می افتد

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

غالباً در حال دویدنم تا از زمان و افسردگی ها جلو بزنم. امروز اما همه پله ها را یکی یکی بالا و پایین رفتم و قدم هایم را هم مواظب بودم که روی خط بین کاشی ها نگذارم که زمین زخمی از خیش و من زخمی از خویش…

چندی پیش ایمیلی و متعاقباً‌ کارت دعوت به عروسی‌ای  از یکی از شاگردهای قدیمی‌ام (از یک کلاس در 5 پیش) دریافت کردم که هم تعجب کردم و هم البته خوشحال شدم. خوشحال هم از اینکه دارد ازدواج می‌کند و هم از اینکه بعد از 4.5 سال تماس نداشتن هنوز آنقدر مرا به یاد داشته که دعوتم هم کند. اینجا کمتر کسی معلم‌هایش را برای عروسی‌اش دعوت می‌کند. باری امروز عروسی‌اش بود که رفتم و احساسم این بود که عجب؛ زندگی در خارج از آزمایشگاه و دفتر کار هم چه سریع جریان دارد! چند تا دیگر از بچه‌های همان کلاس هم بودند که خوشبختانه هنوز اسم‌‌هاشان را به یاد داشتم. (تازه نمره‌هاشان هم یادم بود ولی نه؛ حرف نمره نزدیم!) و اما آمنا، عروس امروز ما، از پدری پاکستانی و مادری فیلی‌پینی بود و تازه امروز کشف کردم که اسمش در اصل چی بوده. در مراسم عقد کشیش از برادر آمنا خواست که دعای اسلامی را هم بخواند و برادرش سوره حمد را خواند به همراه چند دعای کوتاه و در آخر برای آمنه و داماد آرزوی خوشبختی کرد. تازه آنوقت فهمیدم که آمنا همان تلفظ غربی آمنه است!‌ این عروسی‌های متشکل از فرهنگ‌های مختلف به نظر من خیلی جالب‌ترند که از هر فرهنگی یک شِمایی در عروسی هست و در اینجا هم رسم اینست که همه برنامه را دوستان عروس و داماد یعنی جوان‌ها اجرا می‌کنند (حدود نیم ساعتی به ترتیب صحبت می‌کنند و خاطرات خنده دار از عروس و داماد تعریف می‌کنند.) و برای همین حوصله آدم را سر نمی‌برند. ولی در ایران من از عروسی رفتن همیشه فراری بوده‌ام.