Archive for February, 2009

21
Feb

مولوی و کافکا و شباهت؟؟!

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

درست است که ادبیات در حیطه تخصصی بنده و امثال بنده نیست و در حیطه تخصص امثال آقای عبدالعلی دستغیب است. ولی قربانت گردم, عبدالعلی جان، درست است که ما سوات (!) ادبی نداریم ولی آخر چه شباهتی بین داستان‌های مثنوی و کافکا؟! و باز هم درست است که تازگی‌ها در بین نسل امروز مد شده که مثلا می‌گویند: “وحشتناک لذت بردیم!” ولی صفت وحشتناک و نسبت دادنِ‌ آن به دنیای رفیق عزیز و گرامی ما، جلال الدین مولانا؟ آنهم از طرف شمایی که می‌گویند پیش کسوت هستی در ادبیات ما؟

اصلا خوشم نیامد از این مصاحبه!

16
Feb

نثر عمودی

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

بعضی نثرهای عمودی هستند که شعر می‌خوانندشان چون جوهر شعر را دارند. این لینکی که جزو خواندنی‌ها گذاشته‌ام از این مدل شعرهاست. راستش نوشته‌های دوست داشتنی‌اند و آدم را با خودش می‌کشاند که بقیه‌اش را هم بخواند ولی آیا شعرند؟ آیا اینجور هستند که کسی آنها را زیرلب زمزمه کند؟ با این تعریف از شعر چطورید: شعر آنست که در خاطر چنان بماند که زیرلب هم به گاهی زمزمه شود؟! نمیدانم. من که نمی‌توانم شعر خطابشان کنم. اینها نثر عمودی‌اند. متون جالبی و حرف‌های جالبی تویشان پیدا می‌شود، جوهر مایه شعر را هم گاه دارند ولی هر کاریشان کنی زیرلب زمزمه نمی‌شوند چون نثر عمودی‌اند و روان نمی‌شوند!

15
Feb

اقتصاد بازار و معیار عاشقی

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

دیشب با بروبچه‌ها به مناسبت والنتاین صحبت این را می‌کردیم که این روز از کی و چگونه به فرهنگ شرق راه پیدا کرد. یک پسر بنگلادشی می‌گفت که از 5-6 سال پیش که یک فروشگاه بزرگ کارت فروشی معروف هال‌مارک در شهرشان باز شد،‌ به یکباره سروکله این روز عشق هم در فرهنگ بنگلادش پیدا شد. بروبچه‌های ایرانی که یکساله آمده‌اند کانادا، می‌گفتند که در ایران هم از همان 5 سال پیش این قضییه باب شد. ازشان پرسیدم که اول بار چه جوری از وجود همچه روزی آگاه شدند، دو -سه نفر گفتند که از روی فروشگاه‌های کارت و شکلات فروشی و یکی-دو نفر هم گفتند که از همکلاسی‌های توی دانشگاه. جالبه، نه؟ نبض احساسات ما را هم اقتصادِ بازار باید هدایت کند. من اصلا با نفس هدیه دادن مخالف نیستم که هیچ خیلی هم موافقم ولی راستش با اینکه چیزی از محتوی خالی شود و برای بعضی‌ها جنبه اجبار پیدا کند، مشکل دارم. والا برای مایی که همیشه عاشقیم و مست از می ناب الهی و روزی صد بار از این حرفا می‌زنیم، اگر قرار بود برای هر یک کلام پر از عشق و محبت گل هم بخریم که دیگر گلی در دنیا نمی‌ماند!! از طرف دیگه نمی‌دانم می‌دانید یا نه که آمار خودکشی در این روز بخصوص از روزهای اعیاد عمومی دیگه مثل عید نوروز یا مثلا کریسمس و غیره بیشتر است. خیلی از زن‌ها هم در این طرف تحت فشار روانی بازار و اجتماع در این روز برای خودشان گل می‌فرستند. نام گذاری و تخصیص دادن یک روز خاص برای سپاسگزاری از دوستی و عشق (مثل همان روز سپندچی‌چی که یادم رفته، و میگویند در فرهنگ قدیم ایران بوده) خوب است برای اینکه بهانه‌ای شود که هر کس به یاد بیاورد که چقدر کسانی در زندگیش هست که باید قدرشان را بداند و یا بهانه‌ای برای این شود که مردم دور هم جمع شوند و به هم نزدیکتر شوند مثل جمع خوبی که ما دیشب با برو بچه‌های محل داشتیم. اجبار روانی هدیه و بازار است که خرابش می‌کند.

13
Feb

معیار یک دولت شایسته

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

یک معیار اساسی برای محک زدن شایستگی یک دولت میزان رفاه عمومی مردم و برنامه‌های درازمدت آبادانی مملکت است. دولتی که نتواند این دو معیار را ارضاء کند دیگر هرچه که ادعای آزادی  و معنویت و غیره کند بیراه است. به گفته رئیس سابق بانک جهانی و استاد فعلی و جدید هاروارد، دنیا در آینده‌ای نزدیک به خاطر افزایش گرمای عمومی جهان با معضل کمبود آب روبرو خواهد شد. این میان مثال‌هایش از کشورهای مختلف جالب توجه بود. می‌گفت بخاطر آب شدن تدریجی یخچال‌های کوه هیمالیا پاکستان تا 20 سال دیگر یک قطره آب برای کشاورزی نخواهد داشت. و این را مقایسه کنید با استرالیا که میزان کشاورزی‌اش از میزانی که آب  موجودش اجازه می‌دهد بیشتر است. می‌گفت که استرالیا کشوری است که از هر قطره آبش به نحو احسن استفاده می‌کند و سیستم بسیار پیشرفته‌ای برای جلوگیری از کم آبی برای کشاورزی حتی در شرایط 20 سال آینده هم دارد. از ایران چیزی نگفت ولی با آنجه که راجع به سدهای لایروبی نشده و رودخانه‌هایی که در حال خشک شدن‌اند، می‌شنویم بنظر اوضاع از پاکستان هم اسفناک‌تر است. حالا این وسط شما بگویید انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست! حرف غلطی نیست ولی قبل از آن داشتن آب و برق است که حق مسلم شهروندان ماست!

10
Feb

ناگزیر از لبخند

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

خاتمی از جمله آدم‌هایی است که بی‌اختیار چهره‌ آدم به دیدنش با لبخند، ولو لبخندی توام با غم هم، باز می‌شود. اصلا ربطی به توان‌مندی‌های داشته و نداشته‌اش ندارد. به این ربط دارد که آدمی نجیب است و شریف و صادق و مودب. و یک مهربانی ذاتی دارد. این خصائل خیلی باارزشند. برای ماها که از ایران دور هستیم تغییرات فرهنگی مردم در هر دوره رئیس جمهوری‌ بیشتر محسوس است. خاتمی با همه ضعف‌هایش هر چه که بود، اثرات مثبت عمیقی بر فرهنگ اجتماعی ایران گذاشته بود. برای همین من هم از آمدنش در انتخابات خوشحالم و برای رای دادن به او تا ایران هم می‌آیم! امیدوارم که دیگر اصلاح طلبان هم برای او متفق شوند که رای نشکند.

فقط سید جان یکمی از این رقیبت احمدی‌نژاد یاد بگیر و شما هم کمی سفر استانی برو و با مردم بیشتر حرف بزن. مردم تشنه دیدن لبخند آرامش بخشت و حرفهای امید بخشت هستند. همانطور که مردم امریکا هم خیلی ها به لبخند و حرفهای امید بخش اوباما رای دادند. ببین اوباما هم از احمدی نژاد یاد گرفته (!) و برای مقابله با جناح مقابلش که از حالا جلویش ایستاده‌اند دارد می‌رود سفرهای ایالتی تا از محبوبیت‌اش استفاده کند. از حق نگذریم آقای احمدی نژادی برخی کارها را خوب بلد بود (هست) که اگر با چاشنی صداقت و کمی درایت هم همراه می‌بود بسیار موفق می‌شد.

10
Feb

اختراع!

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

ما بین کسانی که از طریق سرچ به وبلاگ من می‌رسند یکی همه جمله‌ی زیر را سرچ کرده بود:

“چه چیزی هنوز اختراع نشده است که من می‌توانم آن را اختراع کنم؟ (با توضیح کامل)”

از صبح تا حالا که این یادم می‌آید فقط دارم لبخند می‌زنم! فکر کنم این جوان  در آینده رئیس جمهور شود!

بعد التحریر: بعد از نوشتن این پست کوتاه, حالا هر بنده خدایی آن جمله کذایی را روی گوگل سرچ کند, می رسد به این پست من!! خودتان امتحان کنید!

8
Feb

مسابقه دو با دل‌ تنگی!‌

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

سال‌هاست که در حال دویدنم. از صبح تا شب. شب تا به صبح نیز در رویا‌هایم می‌دوم. در رویا گاه روی تیر آهنی، گاه روی تخته‌سنگ‌های کوه، گاه کناره اقیانوس و گاه در کوره راه‌های پرپیچ و خم می‌دوم. راه رفتنم هم بی شباهت به دویدن نیست. یکی از همکارانم در راهروهای محل کار همیشه می‌پرسد: کجا با این عجله؟! تابستان که می‌شود در کوچه و خیابان می‌دوم؛ زمستان‌ها هم مثل این همستر‌های توی قفس دور سالن ورزش می‌دوم. بودن در قطار و رانندگی ماشین در جاده را دوست دارم چون که قطار و ماشین هم می‌دوند، جاده هم در زیر پایشان با تنی زخمی همچنان می‌دود. در کار کردن هم می‌دوم. نکته در این است که اگر من ندوم آنوقت زمان می‌دود! برای همین است که لحظات خوش به کوتاهی آه هستند! نمی‌دوم که به جایی برسم. می‌دوم  که از دل‌تنگی‌ها جلو بزنم. یک لحظه که بایستی حمله می‌کنند و با بی‌رحمی احاطه‌ات می‌کنند. با هزاران دست که کش می‌آیند و دراز می‌شوند تو را با خود به درون چاه می‌کشند. از ترس افتادن در چاه می‌دوم و می‌دوم و باز می‌دوم….

7
Feb

Avt..

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

“وای ز دردی که درمان ندارد.”

اشتباه نکنید! این را رهی معیری گفته است و بانو مرضیه خوانده است. اینجا بشنویدش!

1
Feb

برای او که آدم است

   Posted by: سارا رها    in افکار پراکنده

“دیگران شکر با تو بودن را کنند و من شکر بودنت را” (از ابوالحسن خرقانی)

و چه عمری گذشت تا بتوانم این جمله را دیگر بار با صداقت و خلوصی اثبات شده بگویم….