گفتند که سالی نو در آستانه زمان ایستاده است. گفتند که باید تبریک گفت. پس به قصد تبریک هزاران سطر نوشتم؛ گلولهای در دوردست رها شد و صفیرش در گوشم پیچید؛ از خودکارم خون چکید و همه را خط زدم. باز نوشتم و باز خط زدم. بیفایده است. کلمات واژگونهاند؛ حتی کلماتی که دوستشان هم میدارم. کلمات واژگونه در گوشم هیاهو میکنند و نظم نمیگیرند. شمایی که کلمات برایتان واژگونه نیست خود سطری از تبریک بنویسید. اینها را هم خط بزنید و خطی نو بنویسید آنچنان که منظور من است و آنچنان که میخواهید بشنویدشان.
گاهی به نظر میرسد که همه تلاشهای کسانی که همه عمر خود را صرف تحقیق و پیدا کردن راههایی برای درمان و توانبخشی بیماران میکنند با فشار بر یک دکمه ناقابل بمب با کنترل راه دور بر باد فنا میرود که همه آنچه که ما میکنیم در میان دود و آتش و خون انسانهایی که چون برگ به خاک میافتند گم میشود، هیچ میشود و درد برذره ذره وجود آنها که ماندهاند سیطره مییابد. اما باز وقتی که به تاریخ مینگرم راه دیگری جز از آموختن و یادگیری علم برای نجات بشر نمیبینم. علم شریف است و دشمن حماقت، جهالت و خرافه. علم به آدمی شهامت میبخشد و آزادی.
مناسبت این پست گذشته است ولی خب من همیشه دیر میرسم و اما سئوال: وقتی که همه ائمه از طریق یک “زن” (حضرت فاطمه) به پیامبر متصل شده اند و همه سیدها هم “سید” بودنشان را به دلیل رسیدن یک نسب به یکی از ائمه و در نتیجه به پیامبر میدانند، پس چرا این خاصیت “سید” بودن از طریق مادر انتقال پیدا نمیکند؟!! بنظر میآید که مسلمانهای زمان پیامبر و تا چند قرن بعدش هم حتی از نادیان اسلام امروزی روشنفکرتر بودند!
با یک تصمیم ناگهانی از سرمای -30 کانادا آمدهام به یک جزیره با هوای بالای 20 درجه که به دور از کار و سرما به صدای امواج گوش دهم. دور و برم ولی پر از آدمهای عجیب و غریب است! به یاد یکی از واپسین شعرهای سیاوش کسرایی افتادهام که میگوید: بازوانی پنهان // میکشندم به شتاب // میبرندم به دل دریای پر آب // با چنین دریایی، در جان خوابم اکنون // موجها در من و من در موجم // اشک آبم اکنون // میشوم ماهی و مرجان و صدف // میشوم قطره و کف // میزنم بر ساحل // میخورم بر صخره // روج دریا هستم، سخت خرابم اکنون
برای هدیه کریسمس دلم یک دستگاه fMRI ناقابل میخواهد! جوانمردی پیدا میشود که آنرا برایم هدیه بیاورد؟!