عطش
مثل ماهی از آب بیرون افتاده دلم هوای دریا را کرده است…
در ایامی که داشتم تزم را می نوشتم یکشب خواب دیدم که به هر طرف دفتر کارم که نگاه می کنم پر از گل و گیاه های سبز ظریف و جوان است که از گلدانهای متعدد روئیده اند. خیلی احساس خوبی در خواب داشتم و با تعجب و تحسین به گلدانها نگاه می کردم. می دانید کارهای تحقیقی و آموزشی مثل کشاورزی می ماند و محقق را صبر باغبان بایدش. من دلم به باغچه کوچکم خوش است که هر بهار از دانه هایی که قبلا کاشته ام گلی می روید که قبلا ندیده ام و من با شگفتی و تحسین نگاهش می کنم و غرق در لذت می شوم . پرنده های کوچکی هم روی گلها می نشینند و مدتی ساکن باغچه ام می شوند و بعد پر می کشند و می روند. دلم برایشان تنگ می شود ولی طبیعت باغ داشتن همین است. من یک کشتگرم, فقط همین.
مثل ماهی از آب بیرون افتاده دلم هوای دریا را کرده است…
اصلا «عکس» بر مانداب میافتد و از همین جا میشود فهمید که آن «داستان» قلب بوده است! تاریخ هم انگار قلبشناس خوبی نیست، میشود سرش کلاه گذاشت، میشود راحت تقلب کرد!
– برگرفته از نوشته مرتضی در وبلاگش