اگه بگم که آتیش زدم به مال و این دومینِ آوای موج به فروش میرسه، کسی هست که بخواد بخره؟
برای منی که تا چشم بر هم میگذارم خواب میبینم و گاه در خواب هم به خواب میروم و خوابی دیگر میبینم و یا گاه در خواب گرفتار میشوم و در عین خواب دیدن، میدانم که دارم خواب میبینم و سخت باید تلاش کنم تا از آن به در آیم، دیدن فیلم اینسپشن بسیار جالب و ملموس بود. اگر حوصلهی تخیل و تمرکز دارید حتما بیینیدش. از آن فیلمهاست که حسابی ذهن بیننده را درگیر میکند.
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد
–ابوالحسن خرقانی
هیچوقت آدم پرخوابی نبودهام ولی از خواب خوشم میآید چون در خواب جاهایی میروم و تجربه میکنم که هرگز امکانش در بیداری نیست. به محض آنکه چشمم را میبندم گویی که رها شده باشم، در دنیایی اسرارآمیز خواب میبینم. ولی تازگیها گاهی، و البته نه همیشه، وقتی که خیلی خستهام احساس میکنم اگر خوابم ببرد دیگر هرگز بیدار نخواهم شد. بعد مغزم درگیر یک اشتیاق عجیب و شدید به از خود برون رفتن و در عین حال منطقی که میگوید نه هنوز زود است و کار نکرده دارم، میشود و این درگیری ذهنی همانطور میماند تا بالاخره از آن حالت خواب و بیداری به در آیم. در این حالات خودم را داخل مغزم در خواب میبینم و با احتیاط روی نرونهایم راه میروم؛ احتمالا هرچه را که از آناتومی میدانم مرور میکنم! شاید اثرات دارویی باشد که میخورم .
آنگاه که میمیرم
این حروف مرا به سوی تو خواهند آورد
بیآنکه به درستی چیزی عوض شود
آنگاه که میمیرم
درون این اوراق مرا جستجو کن
تا مرا در میان سطرها بیابی
که چونان پرندهای بیآشیانه
در پروازم…
– بخشی از یک شعر از غادهالسمان
خدمت همگی عرض کنم که من اصلا آقای شکرالهی صاحب وبلاگ خوابگرد را نمیشناسم، چیزی هم از ایشان تا حالا نخواندهام متاسفانه. ولیکن این ایدهی ایشان ایدهی خیلی خوبیست که هرکسی که کتاب جدیدی خوانده که خوشش آمده آنرا معرفی کند. حداقلهایش اینست که کسی مثل من که نمیداند در داخل ایران چه کتابهایی چاپ میشوند کمی اطلاع پیدا میکند و چه بسا که از نقدی هم خوشم بیاید و کتابش را بعد تهیه کنم. دیگر اینکه ملت کمی و شاید فقط کمی به خواندن کتاب بیشتر ترغیب شوند. خب حال ایدهی به این خوبی که دیگر اینهمه جنگ و دعوا ندارد که نیت پشت پرده چه بوده و کی با کی دشمن است و کی خواسته به این وسیله بزرگ شود و یا کوچک شود و غیره و ذالک. سمیه توحیدلو حرف درستی زده بنظرم که میگوید جنگ و جدلهای وبلاگی حقیقیست که به جامعه مجازی کشیده میشود. آنها که شکرالهی را در جامعه واقعی میشناسند در وبلاگستان سر ایدهاش دعوا میکنند والا این دعواها برای امثال منی که اصلا نمیشناسمشان خیلی بیمعنی و عجیب میآید. و اما در سال 87 من کتاب داستانیای نخواندهام والا حتما در این فراخوان شرکت میکردم.
من این آرزو را فقط برای خودم و نه هیچ احدی دیگر میکنم. خیلی شخصی است. آرزو میکنم به مجرد اینکه بیش از 33٪ از ماکزیمم مفیدبودنم افت کردم، بمیرم. درآوردن منحنی توزیع مفید بودن شخص در طول عمر زیاد کار سختی نیست (البته شخص باید حداقل 40 سال داشته باشد). کمی کوانتایز کردن و محاسبه آماری میخواهد. یک فرمول برایش درآوردهام که شاید یک وقتی توضیح دادمش و یا اصلا به عنوان یک تحقیق اوقات فراغت درستیاش را به لحاظ آماری چک کردم.
پ.ن. 1- تعریفم از مفید بودن، فقط کار حرفهای اصلا نیست. مثلاٌ اگر کسی حتی بطور مطلق بستری باشد که به آن واسطه کاری در جامعه تولید شود، آنهم درجهای از مفید بودن را داراست. 2-بیشتر به این دلیل نوشتم که از طرح آن فرمول ذوق زده شده بودم!! (خودپسندی؟ گیک بودن؟ شاید هردو!) 3- آن منحنی توزیع مفید بودن خیلی پهن است یعنی فاصلهی بین ماکزیمم و 33٪ افت حسابی طولانیست. 4- ممنون و مخلص همهی دوستان هستم.
بیهوده چون کولی میگریزم
از حضور چیره و دست نیافتنیات
بیهوده با تبر
سایه تو را از دیوار عمرم میتراشم
دیوار فرو میریزد
و سایهات همچنان بر جا
–این شعر در اصل و مفهومی از غادهالسمان است و من دستکاریاش کردهام.
میگویند که ثروتِ آدمی به داشتن دوستانِ خوب است. برای همین است که من خیلی احساس ثروتمندی و قدرت میکنم! دوستانی دارم به زلالی آب آبشارها که وقتی باهاشان حرف میزنم هوای ذهنم بهاری میشود، نسیم میوزد و آفتاب پخش میشود. دوستانم را خیلی دوست دارم!
نسیم آرام و سبک میوزد
عطر هزار خاطره میپراکند
به مانند داستانهای شنیده در کودکی
یاد تو بر تارهای اندیشهام میآویزد
و چون کودکان رفته از خویش به هنگام داستان
در کوچه باغ خاطرهها مسحور شده قدم میزنم
و چون موجی ز خود رفته در دریایی از خاطره
از مدار زندگی بیرون میروم…