با خوشحالی دهن دره کنید!
چند تا مقاله تحقیقی جالب راجع به مزایا و چگونگی عملکرد دهن دره روی تمدد اعصاب و اثر مثبت آن روی حافظه خواندهام. حالا تا فرصتی دست دهد که راجع بهشان بنویسم، فعلا با خوشحالی و بیرودربایستی دهن دره کنید!
چند تا مقاله تحقیقی جالب راجع به مزایا و چگونگی عملکرد دهن دره روی تمدد اعصاب و اثر مثبت آن روی حافظه خواندهام. حالا تا فرصتی دست دهد که راجع بهشان بنویسم، فعلا با خوشحالی و بیرودربایستی دهن دره کنید!
حسابی خسته روی مبل دراز کشیده بودم. تلویزیون داشت راجع به دستگیری یک قاتل زنجیرهای صحبت میکرد و من خواب میدیدم که در خانهای پر از جسد گیر کردهام. میدانستم که دارم خواب میبینم. به خود میگفتم که باید بیدار شوم تا از این خانه منحوس به در آیم. اما چطور بیدار شوم؟! سعی کردم دخترم را که در نزدیکی نشسته بود صدا کنم اما زبانم سنگین بود. خود را دیدم که مثل یک گلوله انرژی در داخل بدنم در حرکتم. به سرعت رفتم زبانم را هل دهم صدایی عجبیب و غریب تولید شد. به خود گفتم، عجب نرونهای احمقی دارم که نمیتوانند درست به زبانم سیگنال بفرستند. پس رفتم توی مغزم یعنی آن گلوله انرژی رفت تو مغزم! لابلای هزاران هزار شبکههای دندریرت به خود گفتم حال من چه جوری آن نرونهایی را که باید اسم دخترم را تلفظ کنند پیدا کنم؟! باز فکر کردم که پس بیچاره آنهایی که سکته میکنند هم همین حال را دارند که میدانند که غلط حرف میزنند ولی نمیتوانند درستش کنند. ناامیدانه برگشتم داخل بقیه بدنم؛ یعنی آن گلوله انرژی برگشت. سعی کردم دستم را بلند کنم ولی خیلی سنگین بود و بلند نمیشد. سعی کردم چشمهایم را باز کنم مثل کوه سنگین بودند. با یاس و درماندگی فکر کردم نکند که من همینجور قفل شده در خواب بمانم و نتوانم که بیدار شوم. باز زور زدم و زور زدم تا به یکباره چشمهایم باز شد…. بیدار شدم. دخترم گفت: مامان چی میگفتی توی خواب؟ یه چیزایی میگفتی ولی نفهمیدم به چه زبانی بود!
در فصل خزان کسی برگهای ریخته بر زمین را نمیشمرد
قصه، قصهی ویرانیست….
وقت نهارم است و طبق معمول وقت مقاله خواندن و سری به نیویورک تایمز زدن. مقاله جالبی را در باره افسردگی با شروعی راجع به افسردگیی داروین (من نمیدانستم که داروین هم افسردگی داشت) دارم میخوانم ولی باعث شده که نفهمم نهارم چه طعمی میدهد. به گمانم غذا هم از بیتوجهی افسرده میشود!!
در سفر اخیر به ایران تفاوت چشمگیری را نسبت به اوضاع و احوال مردم قبل از انتخابات خرداد 88 مشاهده کردم و آن اینکه علیرغم اینکه در ظاهر همه زندگی معمولی خود را میکنند ولی اعتراض مدنی و رفتن به خیابان هم در هر روزی که امکانش پیش بیاید در برنامه زندگی عادی مردم قرار گرفته است. کسی باکی از کتک خوردن و اسیر شدن چندان نداشت. شاید این قضیه خودش یکی از بزرگترین دستاوردهای انتخابات 88 باشد که مردم برای خود حق اعتراض قائل باشند و آنرا جزوی از برنامه زندگی عادی خود بدانند. حکومت وقت چه بخواهد چه نخواهد، ترس از اعتراض از بین رفته و محکمترین تابوهای اتقلاب نیز شکسته شدهاند. مردم اگر همچه حقی را از 20 سال پیش هم برای خود قائل بودند وضع اینگونه نمیشد که اکنون هست. ولی همین هم که پیش آمده باعث امیدواری است و نشان از این دارد که ایران هرگز مثل کشورهای عرب نمیشود، ایران چین نمیشود، ایران پاکستان هم نمیشود؛ ایران برای خودش استثنایی است در میان کشورهای منطقه و همسایهگانش.
در اخبار محلی خواندم که محوطه گاوداری و پرورش دام در رشت توسط امام جمعه شهر خریداری شده است و قرار است که پس از انتقال دام ها به یکی از روستاهای اطراف در محل مذکور یک حوزه علمیه (برای اولین بار در تاریخ این شهر) و یک مجتمع تجاری ساخته شود. به جان خودم عین خبر را دارم نقل می کنم بی هیچ کلمه ای کم و یا زیاد. دیگر حرفهای مردم در باب موفقیت محل مذکور برای چه و چه بماند!
احساس خفقان, گلو گرفته از بغض و فریادی فروداده, سینه سنگین و پر تپش, راه گویی به روی آمد و رفت نفس نیز بسته است. چند روز پیش به دوستی گفتم رنج کشیدن هم یک انتخاب است. چرت گفتم!
کسی میداند که این شبکه فارسی1 که به حول و قوه الهی بدون حتی یک خش ناقابل ازطرف پارازیتهای تولید داخل اینجور صاف و تروتمیز در اقصا نقاط دور افتاده ایران هم منور کننده خانه های ایرانیان گشته است, از کجا پخش میشود و چقدر از ج.ا.ا. حمایت مالی میشود؟ هر طرف که میروم سریالهای این شبکه را در تلویزیونها میبینم. حتی برخی از دوستان نازنینم هم میگویند که تنها دلخوشی شان همین سریالهاست. سرانگشت حیرت و افسوس به دهان مات و مبهوت این ملت عجیب ایران خودمان مانده ام!
به هزاران دلیل فرهنگی و ریشه های تاریخی و فرهنگی ایرانی ها آدم های پیچیده و جالب توجه ای اند. اما به نظرم در این سی ساله اخیر بعد از انقلاب دوگانگی بین فرهنگ سیستم حاکمه و فرهنگ مردم معمولی, این دو رویه زیستن و راه هایی که مردم پیدا کرده اند تا هر گونه عملی که از نظر فرهنگ سیستم حاکمه جرم تلقی می شود, انجام دهند, این که این دو گانگی رفتار در ملاء عام و در خلوت آنچنان در روح مردم ریشه دوانده که ناخودآگاه همه گویی حداقل دو نفرند (یکی در جمع, یکی در خلوت) و در نتیجه باید آن دگری هر کسی را از کدهایی در میان کلمات معمولی اش و در میان حالات چهره و نگاه و لبخند و اخمش استخراج و پردازش کرد, همه و همه پیچیدگی هایی به ایرانی ها داده است که در نظر یک خارجی اسرار آمیز و اگزاتیک می آید و سخت جالب توجه (البته غالبا در اوایل آشنایی!). این صفات که برشمردم صفاتی است که به کرات از دوستان خارجی ام در باره ایرانی ها شنیده ام. این سفر سعی کردم که از چشم یک خارجی به ایران و مردمش بنگرم تا دلیل آن صفات را دریابم. حاصل فعلا همانست که در بالا نوشتم. هنوز در حال مشاهده ام!
قبل از طلوع آفتاب در دفتر کارم هستم تا پاسی از شب رفته ولی باز هم زمان از من تندتر می گذرد! گویی که مسابقه داریم. به واسطه اتفاقات بعد از انتخابات خرداد ماه خیلی سوگوار و آشفته شده بودم و در نتیجه ادامه پست های علمی این وبلاگ هم دچار وقفه شده بود که مثل اول انقلاب احساس میکردم که چه وقت پرداختن به علم است. ولی باز به یاد آوردم که تنها نجات بخش آدمی از جنگ و حماقت و همینطور گسترش اخلاق, اشاعه بیشتر علم و تحقیق است و بس که علم آدمی را فروتن می کند. به عقیده من هر آدم متکبری بیسواد است ولو اینکه خیلی هم مدرک تحصیلی داشته باشد! پدر بزرگم همیشه می گفت که درس خواندن های من بیشتر از نماز شب های او اجر دارد. یادش گرامی باد که ملای خیلی نادر و نازنینی بود. به زودی می خواهم پس از پرداختن کمی دیگر به نوروپلاستیسیتی, یکسری پست راجع به “آگاهی” و علم به دنبال گشایشی از مفهوم “روح” بنویسم. خودش یک کار تحقیقی است که برایم علاوه بر یادگیری جنبه تفنن دارد.
Powered by WordPress | Aeros Theme | TheBuckmaker.com WordPress Themes